کمی آرام عاشقانه

کاش کسی به تو از من می گفت



نویسنده : ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٧

ٍشمشئ







 

نویسنده : ; ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱

از من فاصله بگیر ! 
        هر بار که به من نزدیک می شوی ، باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت !

از من فاصله بگیر !

                        خسته ام از امید های کوتاه.....








نویسنده : ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢

عادت دارین وقتی وبلاگمو باز می کنین یه دست نوشته عاشقانه بخونین ، ولی این روزها فقط غصه ترا می خورم ، فقط نگاه کن که غصه تو ذره ذره منو آب میکنه ، راستی حواست باشه ، من همیشه هستم ، قرار نیست نبودنمو حتی حس کنی ....








نویسنده : ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٢

چشمانت را روی هم بگذار؛

مباد که صدای خودکارم بیدارت کند ،

 

من و این شبهای بی نور و عاشقانه هایم ،

تو و این خواب شیرین و بی خیال بودنهایت ،

 

حواست که  نیست ،

که هرشب می نویسم ، از تو می نویسم ، آب می شوم و می نویسم ،

حواست که نیست ،

موهایم سفید شده اند و صورتم چروک و نا زیبا ،

 حواست که نیست ،

دلم پای این همه دلتنگی از تپش افتاد و مرد ،

حواست که نیست ،

دل بیداریها و شب و نوشته هایم را برای تو می نویسم ،

مدتهاست که حواست نیست ، یعنی حواست به من نیست ، خیالت که راحت شد من چله نشین عشقت شدم ، دیگر نه حواست به دلتنگی های من بود نه خیالت سراغ مرا می گرفت ، من ماندم این شب بیداریها و این عاشقانه هایم ،

 

 می ترسم از این همه تنهایی ، از این شبهای بی ماه ، از این همه نوشته بی سرنوشت ،

می ترسم که در یکی از این شبها بشکنم و صدای شکستنم بیدارت کند و نوشته هایم را بخوانی و تازه بفهمی که من از بی حواسی های تو و از دلتنگی های خودم شکستم و ریختم ...

 

چشمانت را روی هم بگذار ،

مباد که صدای خودکارم بیدارت کند.....








نویسنده : ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٢

تک نوشته ای کوتاه و قدیمی از میان نوشته هایی که فراموش کرده بودم

 ...

اون شعری که اینجا بود را  برداشتم ، به دلیلی که خودمو خودش می دونه ، گاهی حرمت یه استاد بیشتر از چند خطیه که به یادگاری بهش میدی و بعد .... بماند برای روزی که کسی سراغ قلبمان را می گیرد ، از همه دوستانی که اومدن و کامنت گذاشتن معذرت می خوام ، بجاش این چند سطر پایین  ...

 

اینکه این روزها جدول زندگی ،
خانه های سیاهش بیشتر از سفیدش شده به کنار

اینکه عاقبت وقتی بعد از یک عمر سگ دو زدن
حلش که می کنی ، می بینی
جایزه اش فقط مرگ است هم به کنار


اما اینکه من رفته ام از اینجا و تو هنوز فکر می کنی من هستم چه ؟

 

ببخشید ، اگر شعر قبلی می ماند ، استاد دلش از دورویی خودش می شکست... استاد یادت بخیر

 








نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٧

 همیشه رویاهایم را که باز می کنم

 تو بیشتر از هر چیز در ان

زندگی می کنی

نمی دانم

ولی

دوست دارم

همیشه در همین رویا زندگی کنم

که تو در  آنی

از این واقعیتهای بی تو می هراسم

حقیقت چیز خوبی نیست

چون

ترا ندارد

و بی شک

این زندگی

بی تو چیزی کم دارد








نویسنده : ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥

تو می آیی بانو ، تو که سالها قبلِ آمدنت خوش نشین دل من بودی و روزگاری بعد از آمدن ،  شاه نشین چشمانم شدی ، تو می آیی بانو و به دلنشینی توست که این پاییز غمگین و دل گرفته هم رنگ رنگ و اهورائی می شود ، تو می آیی بانو ، از آمدنت دلخوشم ولی ... ولی .. کاش می توانستم این دلخوشی را فریاد کنم  ، کاش می توانستم بگویم چقدر دوستت دارم ، بگویم که چقدر سبزی نگاهت زندگیم را بهاری کرد ...

 








نویسنده : ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦

پروانه ام،

 بی هراس سوختن آسوده بپر ،

 من شمعی سوخته ام ،

 که توان گریستن و اشک ریختن بر غم خویش را نیز ندارم ،

 نگاه کن ،

 روزگاریست که اشکهایم بر گونه خشکیده  !!

 

پروانه ام ،

آسوده پرواز  کن ،

که دیگر کسی اینجا تو را به ستم نشانه نرفته است ،

اینجا شمع های روشن و خاموشش ،

سردند و نشانی از سوختن ندارند

 

پروانه ام ،

پرواز کن و بالهای رنگینت را به این آسمان ارزانی کن ،

که اگر چه درقفس ،

ولی هنوز بلبلانی به عشق پرواز تو می خوانند

 

پروانه ام ،

بی هراس سوختن آسوده بپر ،

که شمع مرده از باد را ،

 هراسی از سوختن و سوزاندن نیست ،

 

پروانه ام ،

آسوده بپر ...








نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢

به تو که فکر می کنم ، گیج می شوم

معنی خیلی چیزهایت  را نمی دانم

نمی دانم چرا اینقدر پدر سرش را به روی مهر فشار می دهد

نمی دانم چرا مادر ماه های رمضان اینقدر غذا نمی خورد تا مجبور شود سرم وصل کند !!!

هیچوقت هم نفهمیدم از کجا آمده ای
روزها چکار میکنی
چی می خونی
و کجاها می روی ؟

همیشه کنجکاو بودم که بدانم تو می خوابی یا نه ؟!

بچه که بودم راحتتر بودم

همیشه فکر می کردم آن مردی که وسط هیئت کلاه دوره دار مخملی دارد و سنج می زند تویی!!

ولی حالا فهمیدم که خدا که می گویند او نبود تو بودی !

برای همین یک چیز که از تو فهمیدیم ، محکوم به کلی نفهمی دیگر شدم !!!!

در آن کودکانه هایم  تکلیفم با تو و خدایی هایت معلوم بود

تو سنج می زدی ، پلوی قیمه امام حسینی می خوردی، دو پرس هم می خوردی، گوش بچه های شلوغ را می کشیدی و....

ولی الان فکر می کنم
ما را حتما آفریده ای که آنقدر بشاشیم تا بزرگ شویم ،
درس بخوانیم تا سرباز شویم ،
و زن بگیریم تا توله هایمان را بزرگ کند .

آخرش هم که باید بمیریم !


خدایا انگار تو خیلی پیر شدی ،

بگذار خدای من کس دیگری باشد  ،

همان که عاشقانه هایم برای اوست

همان که دور خانه تو به جای تو به او فکر می کردم

همان که جای تو پرستیدمش!

قول می دهم که هم بشاشم تا بزرگ شوم

هم درس بخوانم تا سربازی بروم

و هم زن بگیرم تا توله هایم را بزرگ کنم

مردن هم که سندش دست خودت هست!

ببین بنده خوبی هستم

تا حالا هم نفهمیده بودی که من کس دیگری را می پرستم

تو که بنده زیاد داری

بگذار خدای من کس دیگری باشد...








نویسنده : ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱

همیشه
گمانم این بود که
دیدنت،
توانی سخت می خواهد
و اکنون می بینم
که در ندیدنت،

ناتوان ترم








نویسنده : ; ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧

کودکی هایت یادت هست ، زمانی که موضوع انشاهایمان این بود که  علم بهتر است یا ثروت ، چند نفر از دوستانت را بیاد می آوری که به آموزگار می گفتند دفتر انشایشان را فراموش کرده اند ، و آموزگار آنها را تنبیه می کرد ، بعد از تنبیه هم کلاسی ات که اشک به چشم داشت می دانست ثروت بهتر از علم است ، که اگر پدرش پولی داشت برایش دفتری می خرید تا انشایش را بنویسد و تنبیه نشود!

آری همیشه ثروت بهتر بوده ، من همیشه در آن کودکی های تلخ نفس می کشم ...








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

گاهی از خودم می پرسم قیمت من چقدر است ؟ این چند روز فهمیدم برای اینکه بتوانی زیر خط فقر دست و پا بزنی ، برای ادعای چیزی شبیه به زندگی ، و حقوق ماهی 500 تومان را به رخ این و آن بکشی!! باید غرورت ، گذشته ات ، انسانیتت را بفروشی ، به کسانی که معنی خیلی چیزها را نمی دانند ، و یادم آمد زیاد وقتی نیست که من می توانستم طلا باشم و ارزان خود فروشی کردم ، یک شب که خیلی هم دور نیست کنار یک ساحل ماسه ای با آریا نشسته بودم و آهنگهای جدید او را زمزمه می کردیم ، شعری نا پخته اما دلنشین ، و آریا می خواست آن آهنگ را من بخوانم و من نخواستم قیمت خودم را بدانم ، آن روز کنار دریایی که چندان هم با ساحل مهربان نبود من یک بار برای همیشه آن آهنگ را را برای دل خودم و آریاخواندم ، یادم نیست که چقدر من و آریا اشک ریختیم ولی امروز می دانم که او قدر اشکهایش را دانست و من اشکهایم را ندیدم تا برای پانصد هزار تومان دوباره جاری شود تا آبرویی که روزی ارزان فروختم و هنوز فکر می کردم دارمش ،  حالا برای نداشتنش اشک بریزم ، حالا ، یادم که می آید آریا یادش نبود همسر جوانش روزی چشم انتظارش می شود و آن آهنگ را خواند از خودم خجالت که می کشم که امروز اینقدر کوچک شدم ، ترنم من همی می توانست امروز به مردی افتخار کند که روزی او را ندید ولی تمام ایران را دید ، آریا امروز در دومتر اتاق مزه آزادی را چشیده ولی من ، کنار همین جنگلها و در هوای این همه آزادی ، باز هم نفسم از قفس می گیرد ، آریا آنروز دلتنگ بود و من هم امروز ، و من امروز دنبال چیزهایی هستم که آریا به آن پشت کرد ، و من هنوز دلتنگم و آریا با شعرهای که من می نوشتم  پرید و جاودانه شد و من نفهمیدم جاودانگی در شجاعت است نه شعرهای من  ، آریا شعرهایی را که می نوشتم فهمید ولی من نفهمیدم ، من هنوز هم نمی فهمم ، من هنوز وامدار دلتنگی های عاشقانه ام هستم و تمام ایران وامدار او که دلتنگی هایشان را خواند ، من شاعر عاشقانه هایم بودم و او آوازه خوان مردمانش ...

من و آریا خیلی فرق می کنیم ، اینقدر که یادم نمی آید دوستی ما سر چه بود ، ولی هرچه بود آریا آزاد اندیشه اش هست و من اسیر عاشقانه هایم ، کاش من تو مثل هم بودیم ، بهتر بگویم من مثل تو بودم آریا....  








نویسنده : ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٠

روزهای خوب زود تمام می شوند و روزهای بد همیشه هستند ، حال نوشتن ندارم و گرنه دلتنگی که همیشه هست ....








نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٦

دیروز
بر سینه‌ی دیوارهای زخمی شهر
عکس شهیدان بود
امروز عکس نامزدها
آن عکس‌ها دیروز،
بی جلوه‌های ویژه،
بی‌ژست،
فوری ولی شفاف!
مانند عکس کودکان معصوم
آن عکس‌ها
دامادهای حجله‌ی جنگ و جنون
آن برگزیده نازنینان
در انتخاباتِ شهادت
با رأی بالای ملائک...
این عکس‌ها امروز اما،
عکس‌های رنگی مات!
این چشم در راهان روز انتخابات!

دنبال آن عکس جوانم
آن عکس خاکی
با آن دو چشم تیر خورده
گیلاس‌های سرخ هم‌زاد
دنبال آن عکس غریبم
آن عکس خاموش
آتشفشان آه
عکسی که در زیر فشار این همه عکس
فریاد دارد می‌زند، فریاد، فریاد
جرم است یا نه،
هر چه بادا باد!
من به شهیدان رأی خواهم داد!








نویسنده : ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳


بعد از تو  هیچکس را ندیده ام اما …

تو می روی...
     و روح تازه ای
               به جسم پیر بی کسی دمیده می شود
سکوت می کنی
         و اشک روشنی
                     به روی صورت تو دیده می شود

                                   تو تا همیشه دور می شوی

عبور می کنی
        و میوه های کال
            به یادِ تو رسیده می شود

تو می روی …
     به دام پیچ جاده ها اسیر می شوی
                                    و بوی خوب تو
                                         اگر چه رفته ای

                           «دوباره در اتاق من شنیده می شود








نویسنده : ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱

امسال  می خواهم تولدم را جشن نگیرم ، می گذارم همه بفهمند چقدر دل تنگ توام....








نویسنده : ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱

 با خود می گفتم

هر گاه که برایت دلتنگ شوم،
تکیه می کنم به ستون خاطراتت
اما دریغ
که این خاطرات،
خود،
بی تکیه گاهند.
با خود می گفتم
هرگاه که برایت دلتنگ شوم،
دست به دامان شعر هایی می شوم که برایت باریده ام
اما دریغ
که این شعرها
برای چشمانت
دلتنگتر از منند.
اینک با خود می گویم
بعد از این
تمام دلتنگیها را
خواهم شمرد
نگاهشان خواهم داشت
زلفهایشان را شانه خواهم زد
تا شاید روزی به من بگویند
که اگر بعد از این
به خاطر چشمانت آمدند
با آنها چه کنم!







نویسنده : ; ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۱

چند روز قبل دست نوشت هایم را ورق می زدم ، دنبال نوشته هایی که در سفر خانه خدا نوشته بودم ، پیدا نشد که نشد ، باز نوشتم ، این بار از دلتنگی های امروز به آن روز ، امروز دوباره دلتنگی سراغ آمد ، دوباره دست نوشته ها را ورق زدم ، و این بار پیدایش کردم ، همه را بی کم کاست اینجا می نویسم ، می دانم خیلی ها دلتنگ آن روزهایند:

 

 

بی تابم ، وقتی یاد شب آخر بقیع می افتم ، بی تابم وقتی یاد گنبد سبز رسول می افتم ، بی تابم وقتی اینجایم از شوق لبریز و دست از مراد کوتاه ، بی تابم وقتی می خوانم روزی که لبیک می گفتم و نوشتم نمی دانستم از پس فرسنگها فاصله دلم با اوست ولی قدرتی برای بودن نیست ، بی تابم و ترا می خواهم و تو باز هم نامهربانی می کنی ، چه کسی شب آخر مدینه را به یاد دارد ؟ شبی که مرا از دنیا بریدند و تو فقط اشکهای مرا دیدی ! یادش بخیر خداحافظ مدینه تا به مکه برسی ، خداحافظ مدینه ، مدینه را با تمام خاطرات خوبش می گذاریم تا به خانه او برویم ، چه وداع غریبی ، منم و اشک ، خدایا ، نکند این آخرین بار باشد، قبا ، احد ، بقیع و … از هیچ کدام وداع نکردم ، حتی با رسول خدا ، می خواهم باز هم بیایم ، شب آخر یاد تمام غفلتهای زندگی  افتادم  ، نمی خواهم بروم ، ولی شوق او مرا به طرف مکه می برد .
مسجد شجره ، لبیک ، اللهم لبیک … خدایا مرا بپذیر ، می دانم آنقدر گناه دارم که نشود مرا بخشید ، ولی از کرم تو هم ناامیدی کفر است ، پرواز بسوی او، پرواز برای او ، سخت است دل بریدن از تمام چیزهایی که دوستشان داری ، اما او دوستداشتنی ترین است ، بر تو سلام ای خدا ، از مدینه تا مکه ، بیابانی است که اشتیاق می آفریند ، پرواز کن ای پرنده ، و در این بیابان آدمهای زیادی هستند که یادشان رفته است پرنده اند ، برای دیدن خانه دوست باید کبوتر شد ، و اینجا آستانه خانه اوست ، و گلدسته های بلند خانه اش اشک می سازد تا بر گونه های خشک اشک ندیده ما ببارد ، و این کعبه است، می گویند در اولین نگاه هر آرزویی کنی برآورده می شود ، ولی چه بخواهی از این عظمت ، چه بخواهی از این بزرگی که کم نخواسته باشی ، نمی دانی ، نمی خواهی و فرصتت از دست می رود ، خودش می داند باید به تو چه بدهد ، همین که تو را مهمان کرده کافی است ، به خاک باید خزید، تو دیگر که هستی که در برابر بارگاه او پرواز کنی ، و به خاک باید رسید در برابر کعبه رویایی او تا افلاک را در نوردی ، سجده که می کنی ، می هراسی که سر برداری ، می هراسی که چشم در چشم خدا بکنی ، پس بگذار در برابر عظمت او همیشه سر بر خاک داشته باشی ، خدایا ، به خانه ات تحفه گناه آوردم ، بگیر و ببخش!! سر از سجده بردار ، بطرف او برو ، سرت از هراس عظمت او پایین است ، حالا می فهمی چرا نگاه به کعبه ثواب دارد ،شجاعت می خواهد!، گستاخی می خواهد! و هفت دور طواف اول از حجر الاسود ، آغاز کن ، بگرد ، به دور او بگرد ، به دور منشاء تمام هستی بگرد ، بگرد تا راه مستقیم را پیدا کنی ، بگرد که شاید این آخرین فرصت تو باشد …

نماز روبروی مقام ابراهیم ، لذت نماز را آنجا می فهمی ، می خوانی و از خود می پرسی من کیم؟ و جوابی نداری جز اینکه تو بنده ای ،هیچ نیستی که سر بر آسمان بر افرازی ، و سرت پایین و نگاهت پر از اشک شوق و ترس است ، نماز که به پایان رسید به سعیِ صفا و مروه میروی ، هفت بار ، و در این آمدو شد ، گناهانی دیگر از تو با عرقِ شرمی که می ریزی پاک می شود ، و یادت بیاید اینجا که تو در آن به راحتی گام میگذری حاصل اشک اسمعیل کودک و مادر بی تابش هاجر است ، حاصل زخم دلِ ده ها و ده ها بنده صالح خداست ، و در مروه تقصیر می کنی ، دل پاک می کنی از مظاهر دلبستگی این دنیا ، و تو حالا کودکی هستی که تازه به دنیا آمده ای ، پاک و منزه ، قدر خود را بدان ، بخاطر داشته باش که این فرصت شاید بار آخر باشد که به تو داده می شود ، بسوی کعبه برو و طوافی دیگر ، و این بار بگرد بنام او ، بگرد بنام پاکی ، و بگرد که نورت همیشگی بماند ، و باز مقام ابراهیم و دو رکعتی دیگر ، و این آغازِ تمامِ نمازهایِ دوبارهْ توست ، و وقتی این بار بر محمد و آل صالحین سلام دادی ، چشمت را ببند و باز کن ، ببین ، تو از بهشت آمده ای ، تو انسانی ، تویی که حالا شرف داری به تمام مخلوقات خدا ، قدرِ خود را بدان و قدردانِ آفریننده خود باش ، اینجا آغاز زندگیست ، این بار عمرت را برای چه می خواهی ؟








نویسنده : ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

در همین حوالی هستند کسانی که تا دیروز میگفتند بدون تو حتی نفس هم نمی توانم بکشم ولی امروز در اغوش دیگری نفس نفس میزنند....







نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

چقدر حال من بی تو خراب است و چقدر تو بی من خوبی ! چقدر روزهای من فدایِ باورِ دیدنت شد و حالا انگار فقط آن ، رویایی شیرین  بود ، خوابی که آرامِ عاشقانه ام را  آشفت ....

 

من هنوز درگیرِ آن خوابم! از آن خواب که آشفتم  روزهایم تاریک و کوتاه  و شبهایم بی ماه بود ، کمی آرام عاشقانه برایم بیاور ، من از این فاصله های  بی باور خسته ام ، من از احساس دیدنت در شب بی مهتاب خسته ام!

 

بگذار آسوده بخوابم ، یاد تو تنهاترم می کند بگذار بی یاد تو بیاسایم ، بگذار سر بر بالین نبودن بگذارم و یادم برود کجا بود که تو را از خدایم خواستنی کردم ، بگذار آسوده از دو رکعتِ عاشقانۀ هر شبم بخوابم ...

 

بشمارِ روزهایی که بودم و نبودی و احساس بودنت خلاصه به دلتنگی می شد ، امروز هم دلتنگِ توام ،  دلتنگ آن آبیِ آرامِ نگاهت ، که در رویایی بی وقت دیدمش ، کاش دوباره اسیر همان رویا بودم  ،امّا نه ،  بگذار ، بگذار آسوده بخوابم ، یاد تو تنهاترم می کند

 

من اسیر دلتنگی و تو  گرفتار  باور ، اما در خاطره ها دلخوشی هم هست ، آنقدر که دلتنگی نماند و باور به یقین برسد ، کاش می شد اسیر خاطره ها بود ، خاطرهایی که خود اسیر تنهایی اند

 

ولی... نه... خوابم می آید! سر بر بالین نبودن گذاشتن بهتر است ، بگذار آسوده بخوابم ، یاد تو تنهاترم می کند بگذار بی یاد تو بیاسایم ، بگذار سر بر بالین نبودن بگذارم و یادم برود که چقدر خاطره  هایم اسیر دلتنگی تواند....








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۳

چندی روزیست دلم گرفته ، عین تمام روزهایی که بودم و نبودی ، شبهای دلتنگی هم از شمارش خارج شده ، دفتر نوشته هایم را که ورق می زنم جای یک دلتنگی خالیست ، جای آن روز که دلتنگیهایم مرا به سوی او کشاند ، یک بار دیگر مرور می کنم و یک بار دیگر می نویسم .

قدم هایم می لرزید وقتی قرار شد مسافر خانه او شوم ، یادم نمی رود شبی را که در کنار دریای سرخ سنگینی حضور او را در شرجی هوا احساس کردم ، چه بی پیرایه آن روز دلم برایت تنگ شد ، از جده تا مکه ، بیابانی است که اشتیاق می آفریند ، تمام راه را سر بر شیشه ماشین ، آرام اشک می ریختم ، نمی دانم دلتنگ تو بودم یا وام دار ترس او ، شب بود و من احساس سوختن در دل خورشید را داشتم ، جایی ایستادم ، اکنون بعد از نه سال فراموشم شده کجا ، ولی هر جا که بود حس پرواز را آنجا آموختم ، لباس سفیدی به تن کردیم آری از پیراستگی های دنیا ، ولی هنوز تو با من بودی ، گفتم لبیک اللهم لبیک ، نگاهم به آسمان بود و خدا اما دلم در گروی تو که ندیده و نشناخته عاشقت بودم ، قدم هایم آنقدر سنگین بود که همه دانستند حال من ، حال سرخوشی نیست ، حال تنهایی و دل گرفتگی است ، ولی چه سود که آنجا کسی حالش دست خودش نبود ، رفتیم نه با گامهای خود ، تمام راه تا رسیدن به خانه او را پرواز کردیم ، و وقتی گلدسته های خانه او را دیدم دیگر طاقت پریدنم نبود ، پریدن آنقدرها هم آسان نیست ، حتی اگر یک دنیا اشتیاق قوت بالهایت باشد ، از جایی وارد شدیم که به آن باب جبرئیل گفتند ، وای از آن دم  که هنوز دنیا به آن عاشقمو از تکرارش هراسان ، وقتی کعبه را دیدم انگار چشم در چشم خدا کردم ، خدایا ..... طاقت شرمندگی را هم نداشتم ، یادم نیست چقدر فارغ از یاد تو و او مست جام شرابی بودم که او به من نوشاند ، به هوش که آمدم گرد کعبه خدا می گشتم و نام نادانسته تو می بردم ولی ، گشتم ، گشتمو هنوز در پس این سالها ندانستم دور او گشتم  یا راه به دیدن تو نزدیک می کردم ، زمانی نشستم ، ولی نه چشم در کعبه ، نگاهم به زمین آنجا بود ، نگاه به کعبه جرات می خواست که من نداشتم ، کسی را ندیدم که بار این عظمت را بتواند به دوش بکشد ، بار این همه بزرگی ، تا خود آسمان می رفت بلندای این همه عظمت ، بی سبب نیست که می گویند نگاه به کعبه ثواب دارد ، کسی نمی تواند ، یعنی در توان کسی نیست، سعی صفا و مروه کردن آنقدر برایم دور است که فقط دلتنگی هایش در گوشه دلم مانده ، ولی یک  لحظه هست که هیچ وقت از یاد نخواهم برد ، لحظه ای که زیر ناودان طلا قد برافشتم به گزاردن نمازی که هنوز طعم باران خوردگیش را زندگی می کنم ، چه بارانی بارید و چه دو رکعت عاشقانه ای خواندم ، ریزش باران از بام کعبه ، آنجا بود که  دل به او دادم و دلتنگ تو ماندم ، از خانه خدا که بیرون آمدم مست باده عاشقانه او بودم و دلتنگی تو همراهم شد و تا امروز اسیر این دلتنگیم ، یادم می آید آن روز در دفتر نوشتهایم نوشتم ، دوباره زاده شدی ، پاک ، عین آن روز که پا در دنیا گذاشتی ، این بار عمرت را برای چه می خواهی؟ و امروز می نویسم که عمرم ، عمر دوباره ام ، به دلتنگی از تو گذشت ، بی هیچ کم و کاست ...








نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸

 سوسن خانم از جمله ارزشمند ترین آثار هنری چندسال گذشته است که توانست در اندک زمانی پس از عرضه به بازار موسیقی ایران گوی سبقت را از دیگر رقبایش ربوده و خود را به موسیقی ثابت مهمانی ها، اتوموبیل ها و MP3 Player های جوانان ایرانی بدل سازد. عوامل متعددی را میتوان در راه نیل به موفقیت این موسیقی بر شمرد که هر یک فضای تخصصی و جداگانه خود را طلبیده و از حوصله این بلاگ خارج است. بنده صرفاً به بررسی کلیپ ساخته شده بر اساس این موسیقی پرداخته و بررسی های بیشتر را به دیگر دوستان می سپارم. باشد که روشن گر اذهان شما خواننده عزیز گردد.

سوسن خانم بدون شک بیش از موزیکی چند دقیقه ایست تا بواسطه آن بالا و پایین پریده و بهانه ای برای مالوندن داف مربوطه در مهمانی های اخر هفته در دست داشته باشیم. این اثر حرف های بسیاری برای گفتن داشته که همگی ریشه در فرهنگ وآداب و سنن ما ایرانیان دارند و برای تک تک ما قابل لمس می باشند. یکی از عمده ترین دلایل موفقیت سوسن خانم رابطه ذهنی است که این کلیپ با بیننده اش بر قرار ساخته و او را در موقعیتی هایی قرار میدهد که حس هم خویش پنداری را به راحتی در او القا میکند. در این کلیپ میبینیم:
- علی رغم اصرار سه جوان رعنا مبنی بر "نگو نه نمیشه" و "نگو نمیخوام" از ابتدا تا انتها، همچنان سوسن خانوم بر تکرار "نه نمیشه" و "نه نمیخوام" اصرار بی مورد ورزیده و با مخالفت بی تامل با هر آنچه میشنود یک تنه نقش منفی داستان را به دوش میکشد. کاری که جز از عهده یک دختر ایرانی بر نمی آید.
- کبوتر، گل سرخ و دستبند طلا و اصولاً هر آنچه بر طبق اصول باید قلب دختری را تکان دهد بر او بی اثر بوده و حتی نسبت به پس زدن هدایا که بر خلاف تمامی آموزه های اخلاقی-انسانی است واهمه ای از خود نشان نمیدهد.
- آنچه بیننده پیوسته در دستان سوسن خانوم میبیند گوشی موبایل او بوده و اصرار بی مورد سوسن خانوم به در دست داشتن این گوشی در حالیست که در تمامی این مدت هیچگونه SMS یا تماس تلفنی برای ایشان زده نمی شود و اینگونه به نظر میرسد که صرفاً به استفاده ابزاری از آن برای چُسی آمدن در برابر دیده دیگران میپردازد که این پوچی فطری دختران نیز خود خالی از تامل نیست.
- نیت پاک قهرمانان اصلی داستان را در تمامی قسمت های "حرف بزنم با باباتون" و "میخوام بشم من دومادتون" موج میزند و روح جوانمردی را در سراسر کلیپ میدمد که این پایبندی به اصول اخلاقی و عرفی کوچکترین اهمیتی برای سوسن خانوم نداشته و برای لحظه ای هم پاسخ منفی او را در رد این خواسته به تعویق نمی اندازد.
- به نظر میرسد جوان گارسون که سینی حاوی انواع گیلاس را در دست دارد از قانون مستی و راستی تبعیت کرده و یکباره زبان به بیان تمامی آمال و آرزوهای خود در ارتباط با سوسن خانوم می گشاید. اینکه فارغ از سوسن یا اعظم بودن، نهایت امر هر زنی جوجه کشی و پوشیدن دامن کوتاه و در دست داشتن سوزن برای دوختن شلوار گل گلی کشی آقای خونه است واقعیت کلیدی و انکار ناپذیری است که دیر یا زود هر زنی با آن مواجه خواهد شد.
- استفاده به جا از عنصر شتر بر هر چه تاثیر گذارتر بودن این کلیپ افزوده است. گویی ارتباط ظریف میان سوسن خانوم و عشوه های شتری اش که به گونه ای جز لاینفک دختران ایرانی است جز با استفاده مستقیم از شتر امکان پذیر نمینمود و اینگونه به نظر میرسد که کارگردان کلیپ در آخرین دقایق آن سعی داشته است تا نقطه عطفی اگرچه دیرهنگام اما موثر در ارسال پیام به بیننده به کار بندد.
- مطمئناً فضاهای خاص کلیپ نیز حرف هایی برای گفتن دارند. نمای پایانی کلیپ که بیابانی خشک و بی آب و علف را به تصویر میکشد میتوان به عنوان فلش بک از روزگار مدرن به عصر بیابان نشینی در نظر گرفت که دلالت بر حکایت سوسن خانوم و کلاً تمامی خانوم ها داشته و میگوید این داستان نیز صرفاً روایتی امروزی از آنچه بوده است که پیش از این نیز همواره جریان داشته است. دیگر تعبیری که میتوان از نمای آخر کلیپ داشت این است که تمامی هر آنچه از ناز کردن ها و ناز کشیدن های جاری در کلیپ میبینیم چیزی جز توهمات سوسن خانوم و دیگر دختران نبوده که نهایتاً به پایان رسیده و به بیننده اینگونه نهیب میزند که عاقبت تمام عشوه گری ها و خود چُس کردن ها چیزی جز نیستی و نابودی نبوده و عاقبت این نوع افاده های پوچ جز جهنمی خشک و سوزان نخواهد بود.
نهایتا می توان اینگونه نتیجه گرفت که سوسن خانوم آیینه تمام قد دختران ایرانی است که در قالب روایتی 3:40 دقیقه ای و به زبان هر چه ساده تر پرده از راز زبان نفهم بودن دختر جماعت در این دیار برداشته و لاجرم بر دل میشیند








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸

عـاشـق روزهــــــــــــایی هستـم که مهـــــربان میـــــشـــوی . . . حتـــی اگـــــــــــر نفهـــــــــــمم چرا !!!!!!!








نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٧

عشق بالاتر از آن است که گداییش کنی ...








نویسنده : ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦

هیچ کس اینجا نیست ، بودن یک خیال است ، من همان تنهایم ، حتی اگر صبحم ،   با یاد خدا و گور پدر بعضی ها شروع شود ، امروز غروب فهمیدم که تنهایی با من اجین است ، کسی مرا نمی بیند ، حتی تو ، تو هم مرا نمی بینی دیگر....








نویسنده : ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦

یاد گرفتم روزم را با نام خدا و گور پدر بعضی ها شروع کنم ، این بعضی ها یی که آرام عاشقانه مرا تبدیل به ناآرامستان زندگی می کنند، امروز هم شروع شد ، با نام خدا و گور پدر خیلی ها نه حتی بعضی ها ....

یادتان باشد من امروز هم نفس کشیدم ، عمیق تر از هر روز دیگر ....








نویسنده : ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٤

یک نفر هست ، که حتی وقتی میان دیوارها تنها مانده ای ، زمانی که تمام پنجره های خانه آجر چین شده اند ، باز هم درون قلبت صدا می کند و به تو می گوید تنها نیستی !!!

یک نفر هست ، حتی وقتی بیشترین  غم را داری  وجودش لبخند را به تو هدیه می کند ، می تواند خاطرات خوش کودکی را به یادت بیاورد و می تواند ارزش بودن را به تو بفهماند !

یک نفر هست که چون هست می توانی زندگی کنی ، نفس بکشی و فریاد بزنی ،

هستم ، چون تو هستی !








نویسنده : ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱

وقتی دلم می گیرد

                          تو نیستی که ببینی چه سخت است

                          تمام اندوه خویش را بی صدا گریستن

                                                         بی هیچ دست نوازشی

 

وقتی دلم می گیرد

                         تو نیستی که ببینی چه دردناک است

                          بغض دلتنگی خود را بی صدا شکستن

                                                      بی هیچ سنگ صبوری

 

وقتی دلم می گیرد            

        تو نیستی که تماشا کنی

                 سر به دیوار کوفتن در اتاق تنهایی

                    و چنگ زدن گریبان خود را در خفقان بی کسی

 

وقتی دلم می گیرد

          تونیستی که بشنوی

              صدای پای اشکی را

                 که به گونه هایم می دود

                           و به هوای شانه هایت بر زمین می افتد

                                                                                           

وقتی دلم می گیرد

                   تو نیستی که حس کنی

                   نیاز دست هایم به دستهایت

                                    نگاهم را به نگاهت

                                                و صدایم به صدایت را

 

 

 

وقتی دلم می گیرد

                    تو نیستی که باور کنی

                                 وسعت اندوه مرگ باورهایم را

                                                                                   

وقتی دلم می گیرد

                            تو نیستی که نگاه کنی

    دشواری دم زدن            

              در تکرار دمادم در خود شکستن

                      و رنج زیستن زیر سنگینی درد بودن را

 

       وقتی دلم می گیرد

            تو نیستی که به روی این ستاره شبخوان

                                    پنجره ای به باغ کهکشان باز کنی

 








نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦

همیشه این فاصله لعنتی هست ، این عشق هم ... بی تابی هم که خوراک دل ماست ، پنجره اتاق را که باز می کنم هنوز بوی این پاییز می آید ، آسمان دلش گرفته و من هرچه نگاه می کنم این دور برها کسی را نمی بینم که دلتنگ باشد و عاشق... از آینه می هراسم ، چند وقتی است که آن پسر پرشر و شور که عاشقانه هایش هم بوی شرارت می داد ، تبدیل به مردی تکیده شده که شرارتهایش هم پشمی به کلاه ندارند! زمانی نگذشته ولی انگار فاصله من تا روزهای خوب پیش به اندازه من تا عاشقانه هایم طولانی شده ، من که مدت هاست فرق دیوار و درخت و پلها را نمی دانم ، ولی اینقدر می دانم پنجره  را که باز می کنم آنقدر دیوارها بلندند که درختهای باغ را نمی بینم ، کسی به من گفته بود دیوارها خاکستریند و درختها سبز ، من و عاشقانه هایم مدت هاست که تنهاییم ، کسی جای ما را نمی داند ، کسی ما را نمی خواند ، لعنت به این فاصله که همیشه هست و...

من و عاشقانه هایم همیشه هستیم ، همینجا ، همین گوشه ، لای همین ورق های کاغذ، تو که نباشی تنهاییم ، مدتهاست که تنهاییم ، این همه فاصله پسرک شرور را مردی تکیده کرده که حالا پنجره اتاقش هم رو به بی نهایت تنهایی باز می شود ، قصه من و عاشقانه هایم ، قصه تنهایی و دیوار و فاصله و بی توبودن شده ، گورم همینجاست ، امروز یا فردا ، فرقی نمی کند ، مهم این است که لای این همه دیوار ، کسی گورم را هم برای فاتحه خوانی پیدا نمی کند .....








نویسنده : ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۳

انتظار کشیدن برای تو شیرین است ، ولی دلبرکم کمی طولانی شده انگار ، انتظار برای تو هم وقتی طولانی شود دل می شکند ، عاشقانه های امروز کمی با قبل فرق می کند ، من دلم از این تنهایی با تو بودن گرفته ، من تنها ، تو تنها ، ولی اینقدر فاصله ، اینقدر بی خبری ، می ترسم از آن روز که در این سکوت تاریک ،  صدای مهربانت را هم فراموش کنم ...

دلبرکم ، من اینجا بی تاب توام ، خسته از تنهاییٍ بی انتهایی که هیچ با تو بودنی را معنی نمی کند ، هنوز هم نامه های من به دست تو نمی رسد ، هنوز هم قطاری به این ایستگاه نرسیده ، شاید هیچ گاه نیاید و من بمانم کوله باری از این همه نامه که نوشتم و نرسید و نخواندی....

دلبرکم ....








نویسنده : ; ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۸

میترسم از اینکه روزی یک جائی من و تو خیلی دور از هم شب و روز در آغوش دیگری باشیم ولی بیقرار هم ..... !!!!!








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

این که می گویند فاصله برای من و تو خوب است را که گفته ؟ من سالهاست  غریق این فاصله هایم ، بگذار دور از این فاصله های بی معنی کمی در هوای تو نفس بکشم ، بگذار کمی در نگاه تو زندگی کنم ، تو که در نهایت نوری ، بگذار در این ظلمت گاهی چشم به نور تو دلخوش کنم ، من همینم ، منتظر ، چشم به راه و دلتنگ ، تو مرا می شناسی بانو ، بهتر از خودم ، تو همانی که روزگاری نگران دلشکستگی های من بودی ، و امروز من سرخوش آن خاطره های بی تکرارم ، می شود روزی به این دلتنگی ها خندید ، اگر اشکهای امروزم بگذارند ، این اشک های همیشگی....








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

گیسوان بلندش بافته بود و

روی پیراهن صورتی اش

 پروانه هایی زیبا دوخته بود ...

 کمی سر به هوا ...شبیه پرنده ها  !

همین جا بود ...

آخرِ همین قصه ی نا تمام :

قصه ی سیاره ای دور

      با باغی از گل های سرخ  ...

که به خیال ستاره اش

                 هوایی شد و رفت ...

گفتم نرو زیبای ساده ام  !

         این روزها روباه ها

                        در هر ستاره مخفی اند !

گفتم نرو و رفت ...

پایان قصه مانده بود ...

نگذاشت  تا بگویم :

این ها فریبِ

                    روباهِ

                              قصه بود !

وقتی که گفت :

اهلی شدی  ؟ چرا ؟!

قصدم نگاهی ساده بود !

تقصیر من نبود !        

                           حیف از تو بود ...

                                      حیف از دلت ...

                                               حیف از تو بود ...

 

 








نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢

 برای امروز هردم ، لحظه ها را شمرده ام ، امروز نفس کشیدن در هوای تو عاشقانه ترین کاریست که می توانم انجام دهم ، نفس بکش ، هر روز ، همیشه ، تا ابد ، نفس تو زندگی من است ، تو لیاقت پرستش را داری ، پس می پرستمت ، تو لیاقت بودن را داری پس بمان ...... طلوع خورشیدیت جاودانه .....








نویسنده : ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸

چقدر دلتنگ توام بانو ، چقدر گامهایم برای رسیدن و دیدنت لرزانست ، چقدر میان من و تو فاصله بیداد می کند ، تو همیشه هستی ، تو همیشه عزیزی ، تو همیشه خوبی بانو ، زیاد نمانده که بیایی ، لحظه ها را که شمردم چیزی نمانده بود ، دیدنت دل بزرگی می خواهد بانو ، زیر باران خانه خدا تو بودی ، قلب من که ارزشی ندارد ، باش بانو ، تا همیشه ، دلی که نلرزد دل نیست ، دل من لرزید ، تو فهمیدی بانوی مهربانی... تو فهمیدی...

 








نویسنده : ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸

چقدر این روزها بیقرار توام ... تابستان هنوز به نیمه نرسیده اما دیگر تاب دوریت را ندارم ...کاش که فصلِ من، آغاز شوی ...پاییز فصل غریب هاست و من تنها در پاییزها ، احساس تنهایی نمی کنم ...پاییزها کلاغ ها می خوانند .پاییزها شاخه های درختان در هوای ریختن برگ هایشان می گریند ...پاییزها باران می آید ...پاییزها طبیعت با این دل بیقرار و غریب من می گرید ...حالا فهمیدی چرا بی تاب دوریت شده ام  ؟ دلم ...دلم دارد می ترکد ! مثل اناری که ترک ترک خورده...خون می گرید ! دارم همه ی دانه ها ی دلم را می گریم .اصلا نه ...می گذارم برای تو ای یار بی وفای دل آزار تا بر ترک های روحم ...نمک بپاشی و با خون زخم های من ضیافتی به پا کنی ...گوارا بادت این شراب ...وقتی که مست می کنی و زخم می زنی و با قهقه های مستانه ات دور می شوی ...دور ...دور ...

   آه از این روزگار ...تو هم که دیگر سراغ ما نمی آیی باران ...قرار ما این نبود ! همیشه پا به پای دردهای آسمان گریسته ام  ...همیشه پا به پای غروب ها، خورشید را دلداری داده ام  .همیشه برای گنجشک های خیس دانه ریخته ام  و برای بید مجنون های عاشق خبر از لیلی آورده ام .همیشه برای چشم های بیقرار ،قصه ی ستاره ها را گفته ام .همیشه برای کلبه های احزان فال یوسف گرفته ام  و برای هزار و یک شب تنهایی ، هزار و یک نامه ی عاشقانه نوشته ام .آه از دردهایی که به جان خریدم و آه از نیش هایی که به دل ! فدای یک تار موی عشق جان بی قدر من! که زنده باد دلی که عشق را می فهمد !

   قرار ما غریبی نبود ...تقدیر ناگزیر من ! من که شب ها برای شب بوها لالایی خواندم  و سحرها پا به پای پیله ها، پروانه گی را درد کشیدم ! من که بال های پروانه های شمع سوخته را بوسه زدم و با هر قطره ی شمع،دریاها گریسته ام ...

   قرار ما غریبی نبود تقدیر ناگزیر من ...من که پرستوهای مهاجر را عمریست بدرقه می کنم و رد پروازشان را به آب ،روشنی می بخشم که زود برگردند و شاید خبری برای من از آن مسافر غریب گمشده ام بیاورند ... آه که چقدر محال است آرزوی های این دل ! آه که چقدر محال است برگشتنت  ... آه از این تقدیر ناگزیر ...آه از این سوزگار  بیرحم ...

دلم هوای سفر دارد ...جایی دور ...جایی بی نشان ...جایی که از آدم ها جز قاب عکسی ...لبخند ساده ای چیزی نباشد .جایی که آدم هایش مهربان تر از این باشند ...جایی که قیمت سنگ ها ...بیش از قیمت دل نباشد !

من بیقرار همان باد بیقراری ام که با وزیدنش ...نوید سفر می دهد، نوید رفتن ... کاش پرستوها مرا هم ببرند... لاک پشتی پیر و خسته و تنها را ! بیش از تمنای پرواز ،تشنه ی دیدارم ! تشنه ی دیدارت مسافر غریبم که سال هاست به بوی پیراهنت لحظه های تنهایی و غربتم را می گریم و یک لحظه دیدن ترا انتظار می کشم ..








نویسنده : ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧

برای تو نامه ای می نویسم ...دلتنگی که دست از سر دل بر نمی دارد.دلتنگی که فاصله را نمی فهمد ! نزدیک باشی و اما دور ...دور ...دور !تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است .تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارند ...پر از کوچه هایی که همه ی آن ها برای رهگذران عاشق به بن بست می رسند ! فکر کن پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها و مجنون ها که می میرند ! خون بهای این دل های شکسته را چه کسی می دهد ؟!

   حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم .می دانی ،نامه ها می مانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند و کسی که باید ، آن ها را نخواند ! قرار نیست این را هم بخوانی ...قرار نیست بیقراری ام را بفهمی ! قرار نیست بدانی که چند جای این نامه با اشک خیس شد و چند واژه را پنهان کرد ...قرار نیست بفهمی که دوست داشتن چقدر سخت و عشق چه درد بزرگی است ...قرار نیست که بفهمی چقدر دوستت دارم !و چه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد...اما برایت این نامه را می نویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی ! برای روزی که هزار بار پشت پنجره رفته باشی و هزار قاصدک را بوسیده باشی ! برای روزی که به هوای هر صدای پایی تا دم در دویده باشی و با بغضی سنگین در انتظارم نشسته باشی ! برای شب هایی که در تمام فال های حافظ هم خبری از آمدنم نباشد و هزاربار پیراهنم را بوییده باشی ! 

تو فکر می کنی آن روز چند سال خورشیدی دیگر است ؟آن روز چقدر از هم دور شده باشیم ؟ پای کدام بن بست کنار کدام درخت پایین کدام پنجره برای آخرین دیدار گریسته باشیم ؟

   هنوز زود است ...برای تو که از حال دلم غافلی زود است ..نباید بفهمی که این روزها چقدر دلتنگم ...نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیر و پیرتر شده اند ! و هر روز سایه ام ،کمرش خم و خم تر می شود !این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمی کنم ...برای بیقراری ام سراغ پنجره ها نمی روم ...وقتی قاصدکی روی شانه ام می نشیند دیگر از تو خبری نمی گیرم شاید نشانی ام را گم کرده ای...گیسوانم یک در میان سپید و سیاهند مثل روزهایی که یک در میان شاد و ناشاد می گذرند! کوچه ها را که نگو ...بی خبرتر از آن می گذرم که پنجره ای برایم گشوده شود ...تکان دستی ، سلامی...خیال کن غریبه ای که او را هیچ کس نمی شناسد !هنوز هم ایستگاه ها را دوست دارم ...نیمکت هایی که بوی تنهایی می دهند .هنوز هم انتظار را دوست دارم .هنوز هم  زل می زنم به هر قطاری که می گذرد ...به دست هایی که توی هوا تکان می خورند و به بوسه هایی که میان دود ...گم می شوند ! خوش به حال قطارها همیشه می رسند ...اما من ...هیچ وقت نرسیدم ! هیچ وقت ...تمام زندگی ام فاصله بود ...

   این نامه باشد برای روزی که یکی از این قطارها مرا هم با خودش برده باشد ...چمدانی پر از نامه جا می ماند برای تو، از مسافری که عمری عاشقت بود ...








نویسنده : ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥

دلت گرفته ؟

می دانم ،

اما گناهی ندارم ...

من تنهاتر از آنم که کسی پا به غمخانه من گذاشته باشد !

دلم را نگاه کن ...

اینجا غیر تو کسی جایی ندارد .

خانه تکانی که می کنی ،

بگذار من در آن خانه که دوستش دارم بمانم !!

بگذار....

 








نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۸

دل از دلتنگی می میرد وقتی هرچه میروی ، نمی رسی!  اینقدر رفته ام که نمی دانم چقدر شن های راه را شمرده ام ، پای راهی نمانده ، ولی تا دلت بخواهد دلتنگی مانده ، کوله بارم خاطرات باران خورده ای است از با تو بودن ، روزهایی که  دورتر از آن است که یادت مانده باشد ، ولی من یادم مانده ، چون هنوز دلتنگ توام ، دلتنگ بی قراریهایی که نداشتی و آرامشی که من ندیدم ، هنوز دلتنگ توام بانو ، باران خورده تر از آن ،  که بشناسیَم !!