کمی آرام عاشقانه ...

چندی روزیست دلم گرفته ، عین تمام روزهایی که بودم و نبودی ، شبهای دلتنگی هم از شمارش خارج شده ، دفتر نوشته هایم را که ورق می زنم جای یک دلتنگی خالیست ، جای آن روز که دلتنگیهایم مرا به سوی او کشاند ، یک بار دیگر مرور می کنم و یک بار دیگر می نویسم .

قدم هایم می لرزید وقتی قرار شد مسافر خانه او شوم ، یادم نمی رود شبی را که در کنار دریای سرخ سنگینی حضور او را در شرجی هوا احساس کردم ، چه بی پیرایه آن روز دلم برایت تنگ شد ، از جده تا مکه ، بیابانی است که اشتیاق می آفریند ، تمام راه را سر بر شیشه ماشین ، آرام اشک می ریختم ، نمی دانم دلتنگ تو بودم یا وام دار ترس او ، شب بود و من احساس سوختن در دل خورشید را داشتم ، جایی ایستادم ، اکنون بعد از نه سال فراموشم شده کجا ، ولی هر جا که بود حس پرواز را آنجا آموختم ، لباس سفیدی به تن کردیم آری از پیراستگی های دنیا ، ولی هنوز تو با من بودی ، گفتم لبیک اللهم لبیک ، نگاهم به آسمان بود و خدا اما دلم در گروی تو که ندیده و نشناخته عاشقت بودم ، قدم هایم آنقدر سنگین بود که همه دانستند حال من ، حال سرخوشی نیست ، حال تنهایی و دل گرفتگی است ، ولی چه سود که آنجا کسی حالش دست خودش نبود ، رفتیم نه با گامهای خود ، تمام راه تا رسیدن به خانه او را پرواز کردیم ، و وقتی گلدسته های خانه او را دیدم دیگر طاقت پریدنم نبود ، پریدن آنقدرها هم آسان نیست ، حتی اگر یک دنیا اشتیاق قوت بالهایت باشد ، از جایی وارد شدیم که به آن باب جبرئیل گفتند ، وای از آن دم  که هنوز دنیا به آن عاشقمو از تکرارش هراسان ، وقتی کعبه را دیدم انگار چشم در چشم خدا کردم ، خدایا ..... طاقت شرمندگی را هم نداشتم ، یادم نیست چقدر فارغ از یاد تو و او مست جام شرابی بودم که او به من نوشاند ، به هوش که آمدم گرد کعبه خدا می گشتم و نام نادانسته تو می بردم ولی ، گشتم ، گشتمو هنوز در پس این سالها ندانستم دور او گشتم  یا راه به دیدن تو نزدیک می کردم ، زمانی نشستم ، ولی نه چشم در کعبه ، نگاهم به زمین آنجا بود ، نگاه به کعبه جرات می خواست که من نداشتم ، کسی را ندیدم که بار این عظمت را بتواند به دوش بکشد ، بار این همه بزرگی ، تا خود آسمان می رفت بلندای این همه عظمت ، بی سبب نیست که می گویند نگاه به کعبه ثواب دارد ، کسی نمی تواند ، یعنی در توان کسی نیست، سعی صفا و مروه کردن آنقدر برایم دور است که فقط دلتنگی هایش در گوشه دلم مانده ، ولی یک  لحظه هست که هیچ وقت از یاد نخواهم برد ، لحظه ای که زیر ناودان طلا قد برافشتم به گزاردن نمازی که هنوز طعم باران خوردگیش را زندگی می کنم ، چه بارانی بارید و چه دو رکعت عاشقانه ای خواندم ، ریزش باران از بام کعبه ، آنجا بود که  دل به او دادم و دلتنگ تو ماندم ، از خانه خدا که بیرون آمدم مست باده عاشقانه او بودم و دلتنگی تو همراهم شد و تا امروز اسیر این دلتنگیم ، یادم می آید آن روز در دفتر نوشتهایم نوشتم ، دوباره زاده شدی ، پاک ، عین آن روز که پا در دنیا گذاشتی ، این بار عمرت را برای چه می خواهی؟ و امروز می نویسم که عمرم ، عمر دوباره ام ، به دلتنگی از تو گذشت ، بی هیچ کم و کاست ...

/ 6 نظر / 15 بازدید
سایه

وبت عالیه !!! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] به منم شر بزن http://saye512.persianblog.ir/

غریبه ای آشنا تر از دریا

سلام نوشته های زیبایی دارید موفق باشید باید باران باشی تا باران آسمان را بفهمی

معصووم

دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابی‌ست کباب دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت ......حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است

غریبه ای آشنا تر از دریا

به روز نیستید ... کاش فاصله ها مثل دیوارهایمان مجازی بودند

سارا عبادی

سلام واقعا عالی بود چندین بار خوندمو لذت بردم [گل][گل][گل]

معصووم

بیا لب وا کنیم هم غصه ی من بیا بیدار کنیم خوابیده ها رو بیا آشتی بدیم با قصه هامون تمام دستای از هم جدا رو بیا گلخونه کن ویرونه ها رو که قمری جای زاغا رو بگیره نمی خوام گلدون مادربزرگم رو طاقچه از بوی غربت بمیره قفلای خونی صندوقچه ی ما هزارون ساله گم کرده کلیده بیا با قلبامون رستم بسازیم که اون که دشمنه ، دیو سفیده بیا قفل و کلید رو مهربون کن که سخته سوت و کور خونه هامون بیا با دستای هم پل ببندیم که رد شه قاصد از رودخونه هامون اگه شب مثل زندون تنگ و تاره کلید صبحمون تو دستای ماست اگه امشب ، شب مرگ ستاره ست چراغ راهمون خورشید فرداست