این فاصله لعنتی...

همیشه این فاصله لعنتی هست ، این عشق هم ... بی تابی هم که خوراک دل ماست ، پنجره اتاق را که باز می کنم هنوز بوی این پاییز می آید ، آسمان دلش گرفته و من هرچه نگاه می کنم این دور برها کسی را نمی بینم که دلتنگ باشد و عاشق... از آینه می هراسم ، چند وقتی است که آن پسر پرشر و شور که عاشقانه هایش هم بوی شرارت می داد ، تبدیل به مردی تکیده شده که شرارتهایش هم پشمی به کلاه ندارند! زمانی نگذشته ولی انگار فاصله من تا روزهای خوب پیش به اندازه من تا عاشقانه هایم طولانی شده ، من که مدت هاست فرق دیوار و درخت و پلها را نمی دانم ، ولی اینقدر می دانم پنجره  را که باز می کنم آنقدر دیوارها بلندند که درختهای باغ را نمی بینم ، کسی به من گفته بود دیوارها خاکستریند و درختها سبز ، من و عاشقانه هایم مدت هاست که تنهاییم ، کسی جای ما را نمی داند ، کسی ما را نمی خواند ، لعنت به این فاصله که همیشه هست و...

من و عاشقانه هایم همیشه هستیم ، همینجا ، همین گوشه ، لای همین ورق های کاغذ، تو که نباشی تنهاییم ، مدتهاست که تنهاییم ، این همه فاصله پسرک شرور را مردی تکیده کرده که حالا پنجره اتاقش هم رو به بی نهایت تنهایی باز می شود ، قصه من و عاشقانه هایم ، قصه تنهایی و دیوار و فاصله و بی توبودن شده ، گورم همینجاست ، امروز یا فردا ، فرقی نمی کند ، مهم این است که لای این همه دیوار ، کسی گورم را هم برای فاتحه خوانی پیدا نمی کند .....

/ 4 نظر / 8 بازدید
آواز ققنوس

ممنون از حضورت [گل] در جهان هرگز نشو مدیون احساس کسی تا نباشد رایگان مهرت گروگان کسی گوهر خود را نزن بر سنگ هر ناقابلی صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی [گل]

روهان

سلام من هم عاشقانه نوشتن را دوست دارم و ... عاشقی را !.. ممنونم

مریم

زنده بحضورم و می دانم که می آیی و کمی درنگ می کنی ، جایی کسی منتظر توست ، انتظار دوست شیرین است ولی طولانیش دل می شکند .....

سهیلا

سلام مطالب زیبایی داری ممنون که بهم سر زدی[گل]