بیقرار توام!

چقدر این روزها بیقرار توام ... تابستان هنوز به نیمه نرسیده اما دیگر تاب دوریت را ندارم ...کاش که فصلِ من، آغاز شوی ...پاییز فصل غریب هاست و من تنها در پاییزها ، احساس تنهایی نمی کنم ...پاییزها کلاغ ها می خوانند .پاییزها شاخه های درختان در هوای ریختن برگ هایشان می گریند ...پاییزها باران می آید ...پاییزها طبیعت با این دل بیقرار و غریب من می گرید ...حالا فهمیدی چرا بی تاب دوریت شده ام  ؟ دلم ...دلم دارد می ترکد ! مثل اناری که ترک ترک خورده...خون می گرید ! دارم همه ی دانه ها ی دلم را می گریم .اصلا نه ...می گذارم برای تو ای یار بی وفای دل آزار تا بر ترک های روحم ...نمک بپاشی و با خون زخم های من ضیافتی به پا کنی ...گوارا بادت این شراب ...وقتی که مست می کنی و زخم می زنی و با قهقه های مستانه ات دور می شوی ...دور ...دور ...

   آه از این روزگار ...تو هم که دیگر سراغ ما نمی آیی باران ...قرار ما این نبود ! همیشه پا به پای دردهای آسمان گریسته ام  ...همیشه پا به پای غروب ها، خورشید را دلداری داده ام  .همیشه برای گنجشک های خیس دانه ریخته ام  و برای بید مجنون های عاشق خبر از لیلی آورده ام .همیشه برای چشم های بیقرار ،قصه ی ستاره ها را گفته ام .همیشه برای کلبه های احزان فال یوسف گرفته ام  و برای هزار و یک شب تنهایی ، هزار و یک نامه ی عاشقانه نوشته ام .آه از دردهایی که به جان خریدم و آه از نیش هایی که به دل ! فدای یک تار موی عشق جان بی قدر من! که زنده باد دلی که عشق را می فهمد !

   قرار ما غریبی نبود ...تقدیر ناگزیر من ! من که شب ها برای شب بوها لالایی خواندم  و سحرها پا به پای پیله ها، پروانه گی را درد کشیدم ! من که بال های پروانه های شمع سوخته را بوسه زدم و با هر قطره ی شمع،دریاها گریسته ام ...

   قرار ما غریبی نبود تقدیر ناگزیر من ...من که پرستوهای مهاجر را عمریست بدرقه می کنم و رد پروازشان را به آب ،روشنی می بخشم که زود برگردند و شاید خبری برای من از آن مسافر غریب گمشده ام بیاورند ... آه که چقدر محال است آرزوی های این دل ! آه که چقدر محال است برگشتنت  ... آه از این تقدیر ناگزیر ...آه از این سوزگار  بیرحم ...

دلم هوای سفر دارد ...جایی دور ...جایی بی نشان ...جایی که از آدم ها جز قاب عکسی ...لبخند ساده ای چیزی نباشد .جایی که آدم هایش مهربان تر از این باشند ...جایی که قیمت سنگ ها ...بیش از قیمت دل نباشد !

من بیقرار همان باد بیقراری ام که با وزیدنش ...نوید سفر می دهد، نوید رفتن ... کاش پرستوها مرا هم ببرند... لاک پشتی پیر و خسته و تنها را ! بیش از تمنای پرواز ،تشنه ی دیدارم ! تشنه ی دیدارت مسافر غریبم که سال هاست به بوی پیراهنت لحظه های تنهایی و غربتم را می گریم و یک لحظه دیدن ترا انتظار می کشم ..

/ 0 نظر / 213 بازدید