نوشته های بی سرنوشت...

چند روز قبل دست نوشت هایم را ورق می زدم ، دنبال نوشته هایی که در سفر خانه خدا نوشته بودم ، پیدا نشد که نشد ، باز نوشتم ، این بار از دلتنگی های امروز به آن روز ، امروز دوباره دلتنگی سراغ آمد ، دوباره دست نوشته ها را ورق زدم ، و این بار پیدایش کردم ، همه را بی کم کاست اینجا می نویسم ، می دانم خیلی ها دلتنگ آن روزهایند:

 

 

بی تابم ، وقتی یاد شب آخر بقیع می افتم ، بی تابم وقتی یاد گنبد سبز رسول می افتم ، بی تابم وقتی اینجایم از شوق لبریز و دست از مراد کوتاه ، بی تابم وقتی می خوانم روزی که لبیک می گفتم و نوشتم نمی دانستم از پس فرسنگها فاصله دلم با اوست ولی قدرتی برای بودن نیست ، بی تابم و ترا می خواهم و تو باز هم نامهربانی می کنی ، چه کسی شب آخر مدینه را به یاد دارد ؟ شبی که مرا از دنیا بریدند و تو فقط اشکهای مرا دیدی ! یادش بخیر خداحافظ مدینه تا به مکه برسی ، خداحافظ مدینه ، مدینه را با تمام خاطرات خوبش می گذاریم تا به خانه او برویم ، چه وداع غریبی ، منم و اشک ، خدایا ، نکند این آخرین بار باشد، قبا ، احد ، بقیع و … از هیچ کدام وداع نکردم ، حتی با رسول خدا ، می خواهم باز هم بیایم ، شب آخر یاد تمام غفلتهای زندگی  افتادم  ، نمی خواهم بروم ، ولی شوق او مرا به طرف مکه می برد .
مسجد شجره ، لبیک ، اللهم لبیک … خدایا مرا بپذیر ، می دانم آنقدر گناه دارم که نشود مرا بخشید ، ولی از کرم تو هم ناامیدی کفر است ، پرواز بسوی او، پرواز برای او ، سخت است دل بریدن از تمام چیزهایی که دوستشان داری ، اما او دوستداشتنی ترین است ، بر تو سلام ای خدا ، از مدینه تا مکه ، بیابانی است که اشتیاق می آفریند ، پرواز کن ای پرنده ، و در این بیابان آدمهای زیادی هستند که یادشان رفته است پرنده اند ، برای دیدن خانه دوست باید کبوتر شد ، و اینجا آستانه خانه اوست ، و گلدسته های بلند خانه اش اشک می سازد تا بر گونه های خشک اشک ندیده ما ببارد ، و این کعبه است، می گویند در اولین نگاه هر آرزویی کنی برآورده می شود ، ولی چه بخواهی از این عظمت ، چه بخواهی از این بزرگی که کم نخواسته باشی ، نمی دانی ، نمی خواهی و فرصتت از دست می رود ، خودش می داند باید به تو چه بدهد ، همین که تو را مهمان کرده کافی است ، به خاک باید خزید، تو دیگر که هستی که در برابر بارگاه او پرواز کنی ، و به خاک باید رسید در برابر کعبه رویایی او تا افلاک را در نوردی ، سجده که می کنی ، می هراسی که سر برداری ، می هراسی که چشم در چشم خدا بکنی ، پس بگذار در برابر عظمت او همیشه سر بر خاک داشته باشی ، خدایا ، به خانه ات تحفه گناه آوردم ، بگیر و ببخش!! سر از سجده بردار ، بطرف او برو ، سرت از هراس عظمت او پایین است ، حالا می فهمی چرا نگاه به کعبه ثواب دارد ،شجاعت می خواهد!، گستاخی می خواهد! و هفت دور طواف اول از حجر الاسود ، آغاز کن ، بگرد ، به دور او بگرد ، به دور منشاء تمام هستی بگرد ، بگرد تا راه مستقیم را پیدا کنی ، بگرد که شاید این آخرین فرصت تو باشد …

نماز روبروی مقام ابراهیم ، لذت نماز را آنجا می فهمی ، می خوانی و از خود می پرسی من کیم؟ و جوابی نداری جز اینکه تو بنده ای ،هیچ نیستی که سر بر آسمان بر افرازی ، و سرت پایین و نگاهت پر از اشک شوق و ترس است ، نماز که به پایان رسید به سعیِ صفا و مروه میروی ، هفت بار ، و در این آمدو شد ، گناهانی دیگر از تو با عرقِ شرمی که می ریزی پاک می شود ، و یادت بیاید اینجا که تو در آن به راحتی گام میگذری حاصل اشک اسمعیل کودک و مادر بی تابش هاجر است ، حاصل زخم دلِ ده ها و ده ها بنده صالح خداست ، و در مروه تقصیر می کنی ، دل پاک می کنی از مظاهر دلبستگی این دنیا ، و تو حالا کودکی هستی که تازه به دنیا آمده ای ، پاک و منزه ، قدر خود را بدان ، بخاطر داشته باش که این فرصت شاید بار آخر باشد که به تو داده می شود ، بسوی کعبه برو و طوافی دیگر ، و این بار بگرد بنام او ، بگرد بنام پاکی ، و بگرد که نورت همیشگی بماند ، و باز مقام ابراهیم و دو رکعتی دیگر ، و این آغازِ تمامِ نمازهایِ دوبارهْ توست ، و وقتی این بار بر محمد و آل صالحین سلام دادی ، چشمت را ببند و باز کن ، ببین ، تو از بهشت آمده ای ، تو انسانی ، تویی که حالا شرف داری به تمام مخلوقات خدا ، قدرِ خود را بدان و قدردانِ آفریننده خود باش ، اینجا آغاز زندگیست ، این بار عمرت را برای چه می خواهی ؟

/ 1 نظر / 16 بازدید

عالی بود